من ....
من ...
.gif)
من دانشگاه قبول شدم رشته علوم آزمایشگاه



.gif)
چند تا جمله خوشكل مينويسم اينجا من كه خيلي از اينا خوشم اومده...
خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ، خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد ( عزیز خیانت یا نامردی فقط اون معنی که تو برام کردی نبود )
مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا میکنی
صبر در جور و جفای تو غلط بود غلط
تکیه بر عهد و وفای تو غلط بود غلط
زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گوید دل من,عقل نالید کجا حل شود مشکل من , مرگ خندید در خانه ی ویرانه ی من هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد وکسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود

ترک یاران کرده ای ای بی وفا یار این کند؟*دل ز پیمان بر گرفتن هیچ دادار این کند؟ ترک ما کردی و کردی دشمنی با دوستان *شرم بادت زین عمل ها یار با یار این کند؟
بی احساس و بی عاطفه بودن ، انسان را از واقعیت دور میکند
امیر احساسات باشیم ، نه اسیر آن . . .
کاشکی پرنده پر نداشت ، از پریدن خبر نداشت
درخت باغ آرزوش ، دغدغه تبر نداشت . . .
هرگــــــــز چشمانت را به خاطـــــــر کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریــــــان مکن...
اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغ ها مي كند پر هايش سفيد مي ماند ولي قلبش سياه مي شود
دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اصراف محبت است.

My mom only had one eye. I hated her... she was such an embarrassment
مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت
There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me
یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed. How could she do this to me
خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran out
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said, EEEE, your mom only has one eye
روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره!
I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear
فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم.
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
So I confronted her that day and said
If you're only gonna make me a laughing stock, why don't you just die
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!!
My mom did not respond
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger
حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم.
I was oblivious to her feelings
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I wanted out of that house, and have nothing to do with her
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم
So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم
Then, I got married, I bought a house of my own, I had kids of my own
اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی
I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم
Then one day, my mother came to visit me
تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من
She hadn't seen me in years and she didn't even meet her grandchildren
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
When she stood by the door, my children laughed at her
and I yelled at her for coming over uninvited
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
I screamed at her, How dare you come to my house and scare my children
GET OUT OF HERE! NOW
سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly answered, Oh, I'm so sorry.
I may have gotten the wrong address, and she disappeared out of sight
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore
یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
So I lied to my wife that I was going on a business trip
ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم
After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity
بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی
My neighbors said that she is died
همسایه ها گفتن كه اون مرده
I did not shed a single tear
ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم
They handed me a letter that she had wanted me to have
اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
My dearest son, I think of you all the time
I'm sorry that I came to Singapore and scared your children
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام.
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
I was so glad when I heard you were coming for the reunion
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا
But I may not be able to even get out of bed to see you
ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم
I'm sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم
You see ... when you were very little, you got into an accident, and lost your eye
آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی
As a mother, I couldn't stand watching you having to grow up with one eye
به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم
So I gave you mine
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو
I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me in my place with that eye
برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
With my love to you
با همه عشق و علاقه من به تو
Your's Mother
مادرت

كاش دخترك قلب رو نگيره ...
كاش پسرك قلبشو توي دل دخترك جا نذاره ...
كاش دخترك بدونه گرمي الان قلب از گرمي خون دور قلب هست ...
كاش دخترك بدونه خون يك روز خشك ميشه ...
كاش دخترك بدونه وقتي گرمي خون رفت سردي يخ جاش مياد و وجود دخترك رو پژمرده و غمگين مي كنه...
كاش پسرك ..........
به قلم قاصدک

می نویسم تا برویانم تک نهال نورسته تندیس وجودم را ..
****![]()
دوستان عزیز
مطالببی که در آخرش نوشته شده
" به قلم قاصدک "
خودم نوشتم ![]()
راستی یه جمله ی کلیشه ای از وبلاگ نویسا که میگه:
" نظر یادتون نره
"
اتل متل جدايي،
عروسكم كجايي؟
گاو حسن پريشون، يه دل داره پرازخون،
عشقم رفت هندستون، خونه ام شده قبرستون،
يه عشق ديگه بردار، يه دنياغصه بردار، اسمشو بذاربچگي، تا آخر زندگي
آچين وواچين تموم شد، عمر منم حروم شد
توي فرهنگ لغت سرزمين تنهايي اشك رو مقدس ترين قطره اي كه توي تنديس وجود يك فرشته تبلور مي شه ، معني كردند.قطره اي كه تمام غصه و دلتنگي هاي دل رو مي شوره و بعدش مياره گوشه ي چشم و رهاش مي كنه.
وقتي قلب فرشته اي از دنياي خاكي و آدم هاي سنگيش مي گيره ، وقتي دلش از دورنگي ها و بي وفايي ها به درد مياد، بلور هاي اشكش از گوشه ي ديده بان دلش روي گونه هاش سرازير ميشه و اونوقت احساس رهايي ميكنه.
اشك راهوارترين هست براي رهايي از زندان تنهايي و عذاب
به قلم قاصدك

جلسه محاکمه عشق بود . عقل قاضی و عشق محکوم ...به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند .قلب شروع کرد به طرف داری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ؟
ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی ؟
و شما پاها که همیشه در حال رفتن به سویش بودید ؟
حالا چرا این چنین با او مخالفید ؟
همه اعضا رو برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردن و تنها عقل و قلب در جلسه ماندند
عقل گفت : دیدی قلب همه از عشق بیزارند ولی متحیرند با وجودی که عشق بیشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت می کنی ؟
قلب نالید و گفت : من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکنم فقط با عشق میتوانم یک قلب واقعی باشم
چه کسی گفته است عشق جرم است ؟!
ساز دلم را بر نواي بي نوايي كوك مي كنم و مستانه در دل ظلمت تا صبح مي نوازم. در بيشه اي كه به نور ماه نقره اي گشته و به طنين باران نمناك . مي نوازم كه اي خدا اين بار امانت دل چه بود كه سنگينيش را در روز ازل بر دوش آدميزاد نهادي.
خداوندا گاه دلم به رنجش مي آيد ، دلم نمي خواهد از گناه و عذاب قلم زنم اما رهايي از بند غم زمان مي طلبد .
با نواي دلم ستارگان كه دامن زغالي آسمان را زينت داده اند به رقص درمي آيند ، شب چراغاني گشته است . مرغ شب با ساز دلم هم نوا مي شود و عاشقانه سرود رهايي سر مي دهد . من نيز بر سوز و شوق سازم فزوني مي بخشم .
چشم هايم را لمحه اي بر دنيا و آدم هاي سنگيش مي بندم و در شبستان مستان آزاده رها مي شوم .
به قلم قاصدك
مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری را دارد .
سوالات را بخوانید
۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟
الف) ۱۱۶ سال
ب ) ۹۹ سال
ج ) ۱۰۰ سال
د ) ۱۵۰ سال
او نمیتواند به این سوال جواب دهد![]()
۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟
الف) برزیل
ب) شیلی
ج) پاناما
د)اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند![]()
۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟
الف) ژانویه
ب) سپتامبر
ج) اکتبر
د) نوامبر
این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند![]()
۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟
الف) ادر
ب) آلبرت
ج) جرج
د) مانوئل
خوب بقیه حضار باید به دادش برسند
۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟
الف) قناری
ب) کانگارو
ج) توله سگ
د) موش
در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده
اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید
جوابها
۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)
۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه
۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه
۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت
۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن
insularia canaria یعنی جزایر توله سگ

خدايا عشقش در وجودم به ياغي اي مبدل گشته است كه كمر به تاراج بردن سلامتيم بسته است.
خدايا تا آخرين لحظه احترامش را نگاه داشتم اما آخر پرده ای را که با ابریشم احترام برای خودم بافته بودم چاک زد .
خدايا سخت مهرش بر دلم سنگيني مي كند ، ديگر تاب تحمل از دستانم ربوده گشته است.
چه سنگين تر گشته است كه از پاسي از شب تا به اكنون با حسي غريب كه در دنياي مادي نفرت قلمداد مي شود هم بالين گشته است.
خدايا واژه ي نفرت همراهيم نمي كند تا احساس تازه مولود شده ي درونم را به تصوير كشم .
اين آخرين برگ از صندوقچه ي خيالم است كه بر نام تو قلم مي خورد ، ديگر كافي است ، قلم ياريم نمي كند او هم چون من دل خوشي ندارد تا برايت بر دل سفيد كاغذ نغمه سرايي كند.
بر ايوان انتظار مي نشينم و چشم هايم را به آسمان و دلم را به خدا مي سپارم تا به نظاره بنشينم كه چگونه آفريننده ي ماه ومهر پاسخ بي موقع دل نهادگي و دلشكستگي كه تو برايم به ارمغان آوردي را مي دهد.به حتم بي پاسخ نمي ماني.
همان گونه كه اگر بر كوهي باستي و فرياد كني چندي بعد انعكاس صداي خود را خواهي شنيد ، در كوه زندگي هم انعكاس فريادت را بر سر دل پريشانم خواهي شنيد.
اينكه حتي انساني بخوشده نشود هم لياقت مي خواهد . ديگر كاري با تو و امسال تو ندارم .
در آخر خدايا ...
ساز زندگيم را ديگر با نواخت انگشتانش ننواز.
خدايا ...
هرگز گوشم را به نواي صدايش نيازار.
خدايا ...
چشمانم به ديدنش ديده ور نشود.
به قلم قاصدک

مگر بر سر در كوشك هستيم ورود ممنوع نا آشنايان به مسلك وفا را نديده بودي ؟
مگر چيستيم را نمي دانستي ؟
مگر ترانه ي دخترانه ام را ساز يكتا آفرين برايت نجوا نكرده بود ؟
مگر لطافت درونم را باد بهشتي برايت معنا نكرده بود ؟
من وديعه داده شده ي آفريدگار زيبايي گل سرخ ، صداي آب در گلستان هستي ، آواز دلنشين چكاوك هاي عاشق هستم . من آنم كه ارزشمنديم را از ذات اقدس و كبريايي و ملكوتي خداوندي گرفته ام ، ارزشمنديم موجوديت امسال ناآشنا را به سخره گرقنه است . من به قلم خداوندي رقم زده شده ام . من تك نوازنده ي گيتار غرورم .
حيف كه محدوديت ناآشنا ، نا محدودي روحم را كه در شاخ و برگ هاي تنديس درونم به رقص در آمده است ، درك نمي كند.
به قلم قاصدک
وقتي مي گويمت "چرا " حرمت آنچه بودي را نگاه مي دارم كه تمام واژ ه هاي سراچه ي ذهنم را در قالب جمله اي نمي آورم و سوالم را كامل نمي كنم. از اين روست كه چراهايم به واژه ي تكرار آلوده شدند و تو را آزردند و من را گريان و خراب تر از پيش كردند.
در ذهنم واژ ه هاي حرمت ، عشق ، شكستن ، بازيچه با هم به رقص در آمده اند كه اگر عشق حرمت دارد چرا به بازيش گرفتي ، اگر احساست نسبت به قلب كوچكم ابديت داشت چرا شكستي و با ضماد منطق خواستي مرهم كني .
نمي فهمت ، ديگر هم نمي خواهم بفهممت چون نهال احساسي را كه در ابتدا با دستان خودت در باغچه ي وجودم كاشتي و چندي با ترنم مهر و عشق آبياريش كردي و بعد خواستي با تبر منطق گستاخانه قطعش كني در وجودم رو به خشكي است . با تمام وجودم خواستم حراستش كنم اما ديگر آن نهال ،نهال من نيست ، ارزاني خودت ، ريشه هايش سخت ديواره ي قلبم را بي رحمانه مي خراشاند و اشك خون از گوشه ي چشمانم جاري مي كند.
با منطقت قانع به پس دادن نهالت نشدم . كسي كه به راحتي احساسي را بپروراند و بعد مدعي منطق و دلايل عاقلانه شود به يقين منطقش پذيرفتني نيست.
منطق آن است كه ريشه ي ازلي داشته باشد ، آن است كه ريشه در گام هاي اولت داشته باشد نه اينكه در ميانه هاي راه گريبان گيرت شود و سراسيمه در سدد جبران برآيي و آتش به وجودم افكني.
به قلم قاصدک
بيزارم از عاشق هاي آدم نما،پرستو و پروانه هم عاشق هستند اما غريزي، از اين سو آدم خطاب نمي شوند و در زمره ي حيوانات نهاده شده اند.
آدم هايي كه جز ادعا چيزي در كوله بارشان پيدا نمي شود،فقط ادعاي عاشقي و وفا مي كنند اما در سراچه ي وجودشان سويي ار واژه هاي عشق و صداقت و احساس ديده نمي شود.حرمت يك پرستو ار اين موجودات انسان نما بيشتر است .
شرم دارم كه عشق را لقلقه ي زبان اينان بينم.اينان عشق را بازيچه دو روز خوش گذراني خويش كرده اند و ساحت كبريايي عشق را با ناپاكي ريا آلوده اند.
كاش در يد قدرتم بود تا تمام ابديت عشق را از ننگ چنينناپاكي هايي كه حرمت عاشقي را به سخره گرفته اند،مي زداييدم.و جهاني را پر از صداقت و وفا به عشاق عالم عرضه مي داشتم.
عشق زماني حرمت ميابد و قديسه ي تمام راهبان و ترساهاي كليساهاي دنيا مي شود كه به دست آدمي احيا شود.عشق آن است كه دل سنگ كوه را براي فرهاد نرم كرد تا بتواند آن را سيقل دهد و از آن تنديسي كه صنم تمام عشاق است بيافريند.عشق آن است كه دل آدمي را در روز ازل به گوهر خداوندي ارزش نهاد.
شگفتي دنيا چه عيان است
شهريار در عجب است كه مولاي خويش را چه نام دهد ما نيز در شگفتيم عاشق نماها را چه بناميم،
حيوان؟ ! نه ..
به خداوندي خدا عشف نيز در مسلك غريزي پرستو و پروانه هم حرمت دارد.شگفتم اينان را چه نام نهم؟؟!
در دنيا هميشه براي هر فلسفه اي كراني وجود دارد در مسلك و ورطه عاشقي نيز بي نهايت آن مولاي شهريارو پايين آن آين موجوداد آدم نماي عاشق !!
براي هر دو در دهشه هستيم كه آنان را چه نام نهيم.
به قلم قاصدک
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود،
تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند.
او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت،
متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد.
اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان
که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست،
چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.
وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد
و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد …
یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد…
در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود.
و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود…
چهار چیز است که نمیتوان آنها را بازگرداند :
۱٫ سنگ … پس از رها کردن!
۲٫ حرف … پس از گفتن!
۳٫ موقعیت… پس از پایان یافتن!
۴٫ و زمان … پس از گذشتن!
ـ حس بویایی مورچه با حس بویایی سگ برابری می کند.
ـ شدیدترین نعره ها متعلق به وال ها است که برابر با صدای موتور جت است.
ـ وقتی یک نوزاد در حال گریه است با صدای ش....ش.... شما آرام می شود به این دلیل که صدای آبی که اطراف نوزاد در شکم مادر است را برایش تداعی می کند، در ضمن این یکی ازدلایلی است که چرا صدای ساحل دریا به انسان آرامش می دهد.
ـ دلفین ها همانند گرگ ها هنگان خواب چشم هایشان را باز می گذارند.
ـ با نگاه کردن به گوش حیوانات می توانیم به تخم گذار بودن یا بچه زا بودن آنها پی ببریم. بدین صورت که تخم گذاران گوششان ناپیدا و بچه زایان گوششان نمایان است، تنها یک اسثتنا وجود دارد آن هم نوعی افعی است که بچه زاست اما گوشش دقیق پیدا نیست.
ـ بیشتر سردردهای معمولی از کم نوشیدن آب است.
ـ انسان امروزی به طور متوسط ۶ سال از عمر خود را تلویزیون نگاه می کند و ۶ سال را صرف غذا خوردن می کند و یک سوم را می خوابد.
- چشم انسان معادل یك دوربین 135 مگا پیكسل عمل می كند !
- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !

پروردگارا
سرنوشت مرا خير بنويس
تقديري مبارك
تا هر چه را تو دير مي خواهي ، زود نخواهم
و هر چه را تو زود مي خواهي دير نخواهم
دلم گرفته است و پا به ماه عقده هاي سر به مهر و غصه هاي نخورده و آه هاي نكشيده است.خدا مي داند كه روزگاري است بس طاقت فرسا كمر به گشودن عقده هايم بسته ام اما همچنان دست سرد و بي روح بغض گلويم را به هم مي فشارد.
ساحل دلم ساكت و بي صداست.حتي مرغان آسمان دلم هم در كهكشان دلم نغمه سرايي نمي كنند.
چه سكوتي،سكوتي سرد و خاموش ...
كسي در ساحل دلم قدم نمي زند تا با ترنم نگاهش حياتي دوباره به فضاي ابري و محنت آلود دلم ببخشد.در گوشه دلم قايقي شكسته در كنار ساحل آرام گرفته است .چه غمگين و خسته به نظر مي رسد گويي او هم همچون من غمي كهنه بر دوش مي كشد و در دلش هياهوي فرياد دلشكستگان ساكت تا آسمان بلند است وانتظار هوايي صاف و بدون ابر را مي كشد.انتظار اميدي موهوم ...
درياي دلم امواج غم و تنهايي خود را با هزار حسرت و كينه به ساحل شن زار قلبم مي كوباند و شن هاي احساسم را كه در زير تلالو خورشيد مي درخشند نمناك مي كند،همچون چشمانم ...
سنگيني اي بر روي دلم حس مي كنم نگاهم را به اوج آسمان مي دوزم و با پاي برهنه بر روي ماسه هاي سرد راه مي روم تا پاهايم همچون قلبم سردي روزگار را كه حتي به ماسه هاي بي جان دلم رحم نكرده است ، حس كند.
اشكانم تاب ماندن در گوشه چشمانم را ندارند ، در دلم احساس هايي غريب در ستيزند.
نگراني،اضطراب ،ترديد،پريشان حالي و انتظار ...
آري انتظار....
در انتظار طلوعي نشسته ام كه خورشيد اميد بر كرانه دلم از پشت كوهاي سر به فلك كشيده وجودم كه سايه بر آرامش درونم افكنده اند ، طلوع كند ، چه طلوع زيبايي ....
نمي دانم چه خواهد شد...
نمي دانم آيا پرنده اي كه مدت هاست ، ديگر حنجره اش با طنين خوش بهاري به رقص در نيامده ،دوباره آرام خواهد گرفت و بر روي درخت شكوفه بادام مهرباني نغمه سرايي خواهد كرد ... ؟
نمي دانم پنجره زنگار گرفته قلبم به روي گلستان اميد گشوده خواهد شد...؟
نمي دانم گيسو هاي بافته شده ام را دوباره در ساحل آرام و آفتابي و بر روي شن و ماسه هاي گرم شانه خواهم زد و دستانم لطافت گل سرخي را كه در باغستان خيالم شكفته مي شود لمس خواهد كرد...؟
نمي دانم ...
ترديدي است كه سخت وجودم را به كشاكش نبرد با سرنوشت برده است .
ثانيه هاي زندگي بر اسب چموش روزگار سوار است و در دشت بي منتهي هستي ، امتداد رود جار عمر را به سان رعدي كه در آسمان پديدار مي شود ، مي پيمايد.
هر نفس به آن روز كه خود خشت هاي كلبه ي زندگيم را با دستانم در پيمانه ي عالم روي هم خواهم چيد نزديك مي شوم.
آري خود بايد آن را سازم ...
درونم نا آرام و پريشان است كسي نيست تا خروش دلم را با آرامشي زيبا مبدل كند.
اما در ميان ان همه پريشان حالي و اضطراب و ترديد ،احساس دوگانه ي هستي و نيستي و در ميان كوههاي سر به گردون ساي نااميدي ، تنها شمع وجودم چشم انتظار تلالو روشني بخش تك آفريدگار گيتي است تا ظلمت خيالم را به روشني درخشان تر از درخشش مهتاب مبدل كند.
اوست كه ياد يادش روح مرده و افسرده ي درونم را حياتي ابدي مي بخشد و لبخند اميد و شادي را بر روي غنچه هاي ياس دلم مي نشاند و به پرستو ي خيال رمق پرواز دوباره را بر اوج آسمان زندگي مي بخشد.
آري
بار الهي جز تو كسي را ندارم .....
به قلم قاصدک

وقتي كه ديگر نبود
من به بودنش نيازمند شدم
وقتي كه ديگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتي او تمام كرد
من شروع كردم
وقتي او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن
مثل تنها مردن ....
دخترها مثل سیب های روی درخت هستند. بهترین هایشان در بالاترین نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمی خواهند به بهترین ها برسند چون می ترسند سقوط کنند و زخمی بشوند، بنابراین به سیب های پوسیده روی زمین که خوب نیستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا می کنند. سیب های بالای درخت فکر می کنند مشکل ازآنهاست درحالی که آنها فوق العاده اند. آنها فقط باید منتظر آمدن پسری بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بیاید
اینم ازون حرف های نژاد پرستانه بودا !!![]()

کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت:
غرور ، دروغ و عشق ...
چرا که انسان با غرور می تازد .
با دروغ می بازد.
و با عشق میمیرد
![]()
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان با دگران وای با حال دگران

مي نويسم درد ...
مي نويسم رنج ...
مي نويسم عذاب ...
خدايا حتي گرد هم آمدن اين واژه ها هم بر روي دل سفيد كاغذ سنگيني مي كند از چه سو تمام اين واژه ها در تنديس وجودم به سان قطرات آبي به هم پيوسته سر تا پاي وجودم را به سلطه گرفته اند.
روز هاي محنت به شمار تقويم و ساعت و روز و ماه و سال تمام گشنه اند اما گويي وجودم هنوز در گرداب تنهايي و عذاب غرق است.در درياي خروشان افكارم غرق شده ام ،مرغ تنهايي در گوشه قلبم لانه كرده است و وجودم در بند رنج است.احساس رهايي نمي كنم به ظاهر پرنده ي اميد بال هايش را گشوده است اما هنوز پاهايش در غل و زنجير است.
كسي نيست كه احساس تكه تكه شده ام را كنار هم چيند و آنگاه كه تكه هاي گم شده كنار هم چيده شدند شروع به نغمه سرايي كند،نه اينكه با ديدن هر تكه اي به ظن خود قصه اي را در سراچه ي ذهنش بيارايد و بعد دست به قضاوت بيالايد.
اين آدم هاي خاكي چشمشان جز ظاهر چيزي را نمي بيند.كاش فقط مي ديدند اما قضاوت نمي كردند،كاش حداقل به ظن خود حكم را صادر و آدمي را محكوم نمي كردند.
واي كه چقدر حرف هايشان برايم غريب و ناآشناست.
آبزن دلم پرگشته است از حرف هاي ناگفتني، كه گفتنش گره اي از عقده هايم را نمي گشايد.سخت ماهي هاي حوضچه ي دلم در بند اين ناگفتني ها دل تنگ و ملول گشته اند.
چه بگويم كه نگفتنش شيرين تر ...
همان طور كه لطافت بهار ، سردي و بي روحي زمستان را نمي فهمد ، كسي نيست تا عقده هاي دلم را بگشايد و بعد مرهم كند.
قلبم تپش هاي زندگي بخش خويش را با منت به ضربه در مي آورد،
نفس هاي زندگي ديگر خنكاي وجودم نيست.
گريزان گشته ام ...
گريزان اين زندگي.
به قلم قاصدک